مسافرت....
چند وقتی بود بابایی دلش میخواست بریم تهران ومنتظر تعطیلی بودیم.که ایام فاطمیه بهترین
فرصت واسه این سفر بود.از صبج سه شنبه که بیدار شده بودم مثل سابق نبود که مامانی
واسه خودش وبابایی وسایل جمع کنه بلکه بیشتر حواسم به شازدم بود که کم و کسری
نداشته باشه.خلاصه ساعت یک بود راه افتادیم بابایی همه کارارو واسه راحتی ما انجام داده
بود.قربون نفسم برم که اصلا مامانی رو اذیت نکرد وبیشتر راه رو خواب بود وفقط برا شیر
خوردن بیدار میشد.نهار رفتیم یکی از رستورانهای زنجان منو بابایی غذا خوردیم شازده هم که
رو میز نشسته بود و همه حواسش به ماهی های آکواریوم بود وقتی هم حواسش پرت میشد
سعی میکرد هر چی رو میزه به هم بریزه.بعد نهار باز حرکت کردیم یه خورده تو ماشین بازی
کردی بعد خوابیدی.ساعت 10 شب بود که رسیدیم و رفتیم خونه علیرضا انقدر ذوق کرده
بودی که تا ساعت دو بیدار بودی و بازی میکردی.دو شب اونجا موندیم که خیلی بهمون
خوش گذشت. ازاونجایی که اکثرفامیلا تهرانن سعی کردیم به همشون یه سری بزنیم
.خیلی به همشون زحمت دادیم .یکشنبه ناهار رو خونه دایی مامانی خوردیم و راه افتادیم
.مامانی فدات بشه که بازم مامانی رواذیت نکردی.خداروبه خاطراین سفربی خطرشاکریم.




مسافرت....
